تبليغاتX
این روزا تو ذهن من چی میگذره؟!

این روزا تو ذهن من چی میگذره؟!
اینجا دنیای منه آدمای اینجا بدون هیچ قضاوتی به حرفام گوش می کنن همین کافیه واسم! 
قالب وبلاگ

انگار همین دیروز بود که نگاه ها و خنده های مشکوک بچه ها تو خوابگاه باعث شد زیرزیرکی بخندم و به روی خودم نیارم!یادمه داشتم از کلاس برمیگشتم که دیدم سپیده و کیمیا پشت ماشین قایم شدن و میخوان من نبینمشون!یادمه بهترین تولد عمرمو واسم گرفتن بچه ها،پشت محوطه تو میلاد!!!(ما تو محوطه خوابگاهمون برج میلاد داریم!دلتون آب!)بهترین روز عمرم بود!خیلی خوش گذشت و کلی تصمیم واسه زندگیم گرفتم:که شاد زندگی کنم و 20 سالگی خوبی داشته باشم و کاری کنم که حتی تو بدترین شرایط بهم خوش بگذره.و خیلی موفق شدم.اتفاقای خوب زندگیم از همون روز شروع شد و باعث شدم تو این یه سال اندازه تمام عمرم بخندم و خوش بگذرونم.دوستای خوبی پیدا کردم که بعضیاشون از زندگیم رفتن ولی خیلیاشون موندن و خیلی چیزا یادم دادن!که قدر باهم بودن رو باید دونست،قدر دست دور گردن هم انداختن و خندیدن به چیزای الکی!و خوش گذروندن!تعارف نیست حس میکنم تو این یه سال اندازه 10 سال بزرگتر شدم.خدارو شکر میکنم به خاطر همه نعمتاش تو این یه سال قشنگ زندگیم و امیدوارم 21 سالگی خوبی داشته باشم!این روزهارو با هیچوقت دیگه ای عوض نمیکنم و عاشق این روزام!از موقعیتم،اطرافیانم،زندگیم و باورهام خیلی راضیم و از این که دارم خودم آیندمو میسازم خیلی حال میکنم!من بزرگ شدم!و روزهایی بهترتر (!) رو خواهم ساخت!خداحافظ روزهای خاطره انگیز 20سالگی!دلم تنگ میشه واستون!سلام روزهای خوب 21 سالگی

[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 14:10 ] [ مینو ] [ ]

من مشکل ندارم،دیوانه هم نیستم.اصلا چه کسی می گوید همه فروردینی ها دیوانه اند؟!خیلی هم خوبیم!تو هم خوب بودی و هستی.تو بی نهایتی.تو... تو به جاهای بزرگی خواهی رسید حتی در غیاب من!علی رغم عقیده خودت!تو موسیقی دان بزرگی میشوی و من این وبلاگ را تا آن روز حفظ خواهم کرد تاحرفهایم را به تو ثابت کنم!تو مهربانترین کسی بودی که من تا بحال دیده ام! کسی که با توست هیچ کمبودی نخواهد داشت و من امیدوارم که تو دو پسر و یک دخترخواهی داشت که یکی از آنها پرورشگاهیست!!!تو صبورترین کسی بودی که دیده ام!مخصوصا با اخلاق دمدمی من!من هم خوب بودم!من هم صبور بودم و نهایت سعی خود را نمودم تا رابطه را حفظ کنم!تنها مشکل ما این بود که تو من را بیشتر از من دوست داشتی!یعنی من تو را کمتر از تو دوست داشتم!فهمیدی؟!ببین آنقدر که تو من را دوست داشتی من تو را دوست نداشتم!دست خودم هم نبود!من می خواستم که دل کسی نشکند اما نشد!و دل تو شکست و دل من هم در آینده خواهد شکست!خلاصه ما هر دو خوبیم!ولی برای همدیگر ساخته نشده ایم و این خوب است که این را فهمیده ایم و من از دستت ناراحت نیستم!اصلا!برایت زندگی ای را آرزومندم که همیشه در رویاهایت میدیدی با کسی که شاید خنده هایش شبیه من باشد و اخلاقش مثل من دیوانه باشد!البته من دیوانه نیستم!

[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 17:0 ] [ مینو ] [ ]

یه سه شنبه دیگه اومد که صدای ترق و توروقش خفمون کرد.یه عید دیگه داره میاد و یه سال دیگه گذشت.یه همین سادگی!حالا که فکر میکنم میبینم امسال نسبت به پارسال چقدر همه چیزفرق کرده،قیافه ها،طرز فکرا،آدما،رفتارا،خلاصه همه چیز!

یادمه اون موقع خیلی خوشحال بودم و الان...!اون موقع دوستم هیلا زنده بود و الان هیچی ازش نمونده جز خاطره هاش،اون موقع زندگی خیلی شیرینتر و راحت تر بود واسم و الان به این فکر میکنم که کاش الان چند سال بعد بود،اون موقع چقدر راحت تر میخندیدم و الان همه چی به نظرم مسخرس!امروز همش به این فکر میکردم که چرا واسه عید امسال ذوق سالهای قبل رو ندارم؟یعنی تو این یه سال اینهمه پیر شدم؟!امسال که سال خوبی بود! عید که حرم امام رضا بودیم،بعدش اولین اکیپ دوستانمون شکل گرفت که دوستای خوبی پیدا کردم و روزای خوبی رو داشتیم،بعدش امتحانا رو دادیم و اومدم زنجان و تجربه اولین دوست پسر!بعدش عمل بینی و دوباره شروع ترم و بهم زدن با دوست پسر شماره 1!بعدش شیطونی و گرفتن شماره و تجربه دومین دوست پسر!بهم زدن با دوست پسر شماره 2 و پیشنهاد دوست پسر شماره 3 که فعلا جوابی بهش داده نشده!

اگه میدونستم این رابطه های الکی منو به اینجا میکشونه...!چی بگم!ولی امروزم خیلی خاکستری بود و تو خودم علائم افسردگی رو دیدم!چون الان چند روزه دارم به مردن خودم فکر میکنم . این خیلی نشونه بدیه!امیدوارم سال بعد این روز واسم سفید باشه یا صورتی!و همه زنده باشن پیش خونواده هاشون و همه دلشون خوش باشه!

[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 16:58 ] [ مینو ] [ ]

می بینی بعضی وقتا همه یه جوری میشن؟یه حرفایی میزنن و کارایی می کنن و یه تیکه هایی میندازن تا ته میسوزونتت؟امروز دقیقا یکی از همون روزا بود و باعث شد خیلی دلم بگیره و در اوج خستگی بیام اینجا تا سبک شم!اینجوری خوابم نمیبرد و اگه میخوابیدم حتما سکته میکردم.

امروز خیلی روز سختی بود.از ساعت 8 که با تلفن بابا بیدار شدم دیگه نخوابیدم و وسایلمو جمع و جور کردم تا واسه تعطیلات بیام خونه.خیلی دلم گرفته بود،چند بار بغض کردم ولی نذاشتم گریه ام بگیره.به صورت تک تک بچه ها نگاه کردم:سپید که سرما خورده بود و خودشو مثل بچه ها لوس میکرد و بعضی وقتام شبیه گارفیلد میشد که من عاشق این شکلکشم،سپیده که تازه از خواب بیدار شده بود و با چشمای پفی نگام میکرد و میگفت نمیشه نریم سر کلاس؟،نرگسم که با چشمای پفی و شکلک احمقی که در می آورد نگام میکرد دلم واسه تک تک این لحظه ها تنگ میشد.یه ماه دوری از کسایی که پیششون بهترین روزای عمرتو تجربه میکنی و وابستشونی کار آسونی نیست.

خلاصه با هم رفتیم سر کلاس تربیت بدنی و اونجا استاد امواتمونو آورد جلو چشمون!بیخیال نمیشد.کلی تمرین سخت داد بهمون.کلاس که تموم شد وسایلامو برداشتم و از بچه ها خدافطی کردم و رفتم ترمینال.داشتم می رفتم بلیط بگیرم که پسر عمه ام زنگ زد و گفت یه دوست دختر پیدا کردم دانشگاه شما درس میخونه و الان اومدم دنبالش که بریم زنجان.توام اگه میخوای بیا بریم.بعد اینکه فهمید ترمینالم قرار شد بیاد دنبالم که ای کـــــــــــــــــــــــاش نمیومد!!!بعد اینکه یه ساعت معطل شدم آقا با دوست دخترشون که قیافه آشنایی داشت رسیدن و تازه قرار شد بریم پلاسکو که آقا مهدی خرید کنن.رفتیم انقلاب و ماشین رو گذاشت پارکینگ و رفتیم جمهوری و اونورا!!!داشتم می مردم از خستگی و از طرفی حرص میخوردم که زودتر برسم خونه و کمک مامانم کنم.چون شب 40 نفر مهمون داشتیم!!!خلاصه ساعت 6راه افتادیم سمت زنجان!تو راه:

+ عزیزم خیلی خوشحال شدم که خوابگاه مایی.اتاقتون کجاس؟

_ اتاق ...

+ چه جالب پس نزدیکیم.من گلستان ... اتاق ...!هر وقت دلت گرفت یا چیزی لازم داشتی یا کمک خواستی حتما بیا پیشم.خوشحال میشم دوباره ببینمت عزیزم!

_                                    

هیچی نگفت!یعنی چـــــــــــــــــــــــــــــــــی؟! گفتم خب حتما خجالت کشیده بنده خدا!خلاصه ساعت 10 رسیدیم خونه!کل کوچه ماشین پارک شده بود و از خونمون صدای مهمونی میومد!رفتم تو و با 40 نفر سلام و رو بوسی کردم و واسه همشون تک تک توضیح دادم که چرا دیر اومدم وبا کی اومدم و از دانشگاه و درسا چه خبر!!! من یه عروس دایی دارم که از وقتی اومد تو فامیل ما همه پشت سرش بد میگفتن و یه جورایی میخواستن تنهاش بذارن.ولی کم کم به خوبیا و خانومیش پی بردن و الان همه دوسش دارن به جز قشر دختران مجرد فامیل البته به جز من!3شنبه مادر بزرگش فوت شده بود و امروز اومده بود خونه ما!چون هم دلش واسه من تنگ شده بود و هم واسم یه کیف خیلی خوشگل دوخته بود که میخواست زودتر نشونم بده.خیلی خوشحال شدم وقتی دیدمش.اصلا فکر نمی کردم بیاد.محکم بغلش کردم.بعد رفتم طبقه بالا که قشر دختران مجرد فامیل اونجا مشغول صحبت کردن بودن!

+سلااااااااااااااااااااااااااام!

_سلام

+بچه ها من واقعا شرمندم که تنها موندین.آخه می دونین چی شد؟(قضیه خرید مهدی رو تعریف کردم!)

که یهویی یکی پرید بهم و پاچمو تا خشتک جر داد!!

_اصلا دلیل نمیشه.واقعا متاسفم واست که قدرت نه گفتن نداری تو میتونستی بگی مهدی خرید نکن منو ببر خونه!(مگه اون بدبخت آژانسه؟؟؟!!!)

رفتنیم گفت:

_تو که مهمون بودی و ما صاحب خونه!خوش اومدی مینو خانوم.بازم بیا این طرفا!

آخه چتـــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟خوبه میشناسمت و میدونم به خاطر باسن پهن و گشادت دست به سیاه و سفید نمیزنی.پس حرص چی رو میخوری؟؟

مهمونا که رفتن با سرعت رفتم سراغ زهره،نامزد برادرم.چون کلی حرف داشتم بزنم باهاش و کلی دلم تنگ شده بود واسش که میلاد گفت خوابیده!

رفتم سراغ مامانم:

_رفتیم شهید بهشتی،همه دکترای هزار راه نرفته اونجا بودن مامان،سیما فردوسی،فرشته موتایی...

+این بشقابارو بذار اونجا

_مامان این هفته با بچه های اتاقای دیگه دعوا کردیم.خیلی شلوغ و سر و صدا میکردن.خوابگاه خیلی شلوغ شده!

+اونجا نه!اونجا جای لیواناس!

_باز معدم درد میکنه.میرم قرص بخورم!

+چمدونتو وسط اتاق باز نکن!

_مامان شب هفت مامان بزرگ مرضیه کیه؟حتما میخوام برم!

+                (سکوت!)

_مامان باهم بریم؟

+               (سکوت!)

_مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟؟؟

دیگه نتونستم جلو بغضمو بگیرم.بغضم از صبح جمع شده بود و با این بی محلی بی دلیل مامان شکست!رفتم بابارو بغل کردم و گریه کردم.خیلی دوسش دارم.خیلی بهم آرامش داد و یادم آورد تنها نیستم.من بابامو می پرستم!الانم دارم آهنگ "منو با یه بوسه ببر تا ستاره"رو که سپید خوبم دانلود کردرو گوش میکنم و گریه می کنم.واسه خودم،واسه بقیه که فکر میکنن محبت و دوس داشتن فقط به هم خون بودنه،ولی اینجوری نیس.هم اتاقیامو بیشتر از دختر داییم دوس دارم و عروس داییم رو بیشتر از بازم دختر داییم!البته اینم میدونم که مامانم دوستم داره و فقط نمیتونه احساساتشو ابراز کنه و امروزم خیلی خسته و ناراحت بود!آخیش!الان دیگه میتونم بخوابم!

 

[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 16:50 ] [ مینو ] [ ]

دیروز بعد مدتها به خودمون اومدیم و دیدیم ای واااااااااااااااااااای!ترم تموم شد و ما یه تفریح خفن نکردیم و عکسای باحال ننداختیم!استرس بر ما مستولی شد و حس کردیم داریم از اصل خودمون دور می شیم!سپید رفت Google و مثل همیشه فرایند جست و جو رو شروع کرد!مکانهای تفریحی شهر تهران!یه بارم گوشت میخواستیم،رفتیم Google زدیم قصابی های منطقه ونک!اکثرشو رفته بودیم و دنبال یه جای خاص میگشتیم!خلاصــــــــــــــــــــه تصمیم گرفتیم بریم توچال!

امروز صبح از ساعت 8 بیدار شدیم و تا 10 آماده شدیم و سفر خودمونو به سمت توچال شروع کردیم.تو راه یه جعبه شیرینی خامه ای خریدیم و گذاشتیم تو کیف!وقتی رسیدیم دیدیم همه تیپ ورزشی زدن و با کفش ورزشی و عصا و کوله پشتی دارن بر میگردن و ما با بوت و پالتو و تیپ مهمونی و یه جعبه شیرینی تو دست داریم میریم بالا!هرکی میدید می پرسید خانم بالا مهمونیه؟!علی رغم همه تیکه ها تا یه جاهای رفتیم و خودمونو خفه کردیم با عکس،از ژست جک و رز گرفته تا ژستای عروس دامادی و نگاه به نقطه کور!آش و چایی خوردیم که تو اون سرما خیلی چسبید و حسابی گرممون کرد.رفتیم پسره که تو اطلاعات بود رو اسکل کردیم که ص.ن.د.و.ق   ا.خ.ذ   ر.ا.ی کجاست و اذیتش کردیم و اسممونو تو تور جهانگردی نوشت!قراره بهمون زنگ بزنن اگه برنامه ای بودتو راه یه اکیپ ورزشکارو دیدیم که یکیشون با نگاهای پرسشگر مارو که داشتیم خالی می بستیم و میگفتیم که تا ایستگاه 5 رفتیم رو هیز میزد.رو کوله پشتیش کاور زرد کشیده بود و شبیه تتلو بود و همین باعث شد یادمون بمونه قیافش یه مسیر نسبتا طولانی رو پیاده اومدیم پایین و کلی گفتیم وخندیدیم و عکسای خوشگل کنار آبشار گرفتیم. کنار آبشار بازم سوژه مورد نظرو دوباره دیدیم.بعدش سوار یه تاکسی شدیم که رانندش منگل بود!کل آلبوم رو زیر و رو کرد تا آهنگ on the floor رو پیدا کنه و بعدش که تموم میشد جای اینکه برگرده عقب دوباره آهنگارو یکی یکی رد می کرد تا بهش برسه!خلاصه بدجور رو نرومون بودرفتیم یه جای خیلی باحال و یه عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه کشک بادمجون و کوکو سبزی خوردیم!داشتیم منفجر میشدیم.ملت میرن کوه نوردی و پیاده روی تا لاغر شن اونوقت ما...!اومدیم سوار اتوبوس شدیم که نزدیک پار وی دیدیم یه نفر با کوله پشتی زرد سوار شد!دوستمون بود.تتلو!کلی ذوق کردیم که تهران چقدر کوچیکه!کلی خندیدیم و ذوق کردیم.حول و هوش(درسته؟) 4 رسیدیم خوابگاه و بیهوش شدیم.خیلــــــــــــــی خوش گذشت و روز فوق العاده ای بود

[ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ 10:13 ] [ مینو ] [ ]

بعد از روزهای منحوس انتخاب واحد،من فقط 13تا تونستم واحد بردارم!هرکی می دید می پرسید:

_مشروط شدی؟؟؟؟!!!!

+ نه به امام!(خخخخخ)

خلاصه شب کذایی حذف و اضافه فرا رسید.انقدر استرس داشتم که حس میکردم کنکور دادم و نتایج میخواد اعلام شه.از یه طرف مامانم ناراحت بود که چرا کم ورداشتی و از طرف دیگه فکر و خیالای من و سپیده که اگه بخوایم 7 ترمه تموم کنیم باید الان چندتا برداریم و اینا!

حذف و اضافه از 12 شب شروع شد و ما از ساعت 5/11 مثل قرقی کمین کرده بودیم که به محض اینکه باز شد بپریم تو!همین که باز شد از فرط هیجان و استرس مردیم از خنده!همیشه تو شرایط سخت خندمون میگیره!بدبختیه دیگه!بعدش به خودمون اومدیم رفتیم زود کد درسارو وارد کردیم و من 4تا دیگه برداشتم و تا اومدم اون دوتای دیگرو بردارم صفحه هنگ کرد!!!و 45 دقیقه در همون وضع موند!4 نفره داشتیم تلاش می کردیم یه اوضاعی بود که نگو!یه لپ تاپ تو بغلم و یکی جلوم و یکی هم دست دوستم!کلا دوست نداشت بره تو!زور نیست که!بغض کرده بودم و به زمین و زمان و همه کاره م.م.ل.ک.ت ...!مدیونین اگه فکر کنین فحش میدادم!!فقط چندتا انتقاد کوچیک کردم و به یادش آوردم که مادر و خواهر و عمه ای هم داره!خلاصه تو عمرم اینهمه اعصابم خورد نبود!تا ساعت 5/1 بیدار بودیم.بعدشم لپ تاپمو بغل کردم و خوابیدم و ساعت 2 ، 5 و 7 بیدار شدم و امتحان کردم و بازم نشد! دیگه بیخیال شدم!

حالا استرس و اعصاب خوردیای حذف و اضافه از یه طرف،یه خانومه دندون بدون در زدن می پرید میومد تو اتاقمون!تازه داشت خوابم میبرد و چراغا خاموش بود که یه لحظه بیدار شدم دیدم دندون جون وسط اتاقه!واقعا بعضیا چقدر پرووووووووان!!!

خلاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه الان 17تا برداشتم که 5تاش عمومیه!تو روحت آموزش!

[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 10:49 ] [ مینو ] [ ]

امروز من فهمیدم اختلال روانی دارم!بیمار روانی که شاخ و دم نداره یکیه مثل همه آدما و با افکارش و کاراش خودشو بقیه رو اذیت میکنه و من فهمیدم من یکی از اونام!!!

*حدودا 2 3 ماه پیش سر شیطنت و از رو بیکاری با یه پسره آشنا شدم که اعتماد به نفس کاذب داشت!حالا کاری ندارم که شرایط نسبتا خوبی داشت و دکتر مملکت بود و قیافه بانمکی داشت ولی دلیل نمیشد که بخواد حس کنه شاخه!کاری با این ندارم که شاخشو شکوندم و هدایتش کردم به یه جای گرم و خوب!!۲  3 هفته از دوستیمون نگذشته بود که لپ تاپ آقارو که به گفته خودش همه اسناد و مدارک مهم زندگیش توش بود رو دزدیدن!زنگ زد منم شیرجه زدم رو گوشیم:

_سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

+بدبخت شدم،مهدی(دوستش که ما بهش میگیم شال گردن!!!) لپ تاپمو به ف.ا.ک داد!

_ ااااا؟!چقد بد.ناراخت نباش پیدا میشه.(خوب چی میگفتم؟؟؟؟)

+پیدا میشه؟؟؟برو بابا!

_میخوای لپ تاپمو بیارم تا وقتی میخوای بمونه دستت؟(مینوی ساده!)

+ واسه من لپ تاپ مهم نیس دوباره میخرم مطالب توش مهمه!اصلا من رفتم.(قطع کرد!منم قهوه ای شدم!!!)

و بعدش تا ساعت ها فکر می کردم که قضیه دزدی لپ تاپش چه ربطی به من داشت و چرا همه عصبانیتاشو رو من خالی کرد!

**یه هفته بعد از دوستیم با یکی دیگه(!!!!) ماشینشو دزدیدن!(چقدر بدقدمم!!!)sms  زدم دیر جواب داد!

_ ااااااه!من رفتم بخوابم شب بخیر

+مینو جان ببخشید دیر جواب دادم ماشینمو دزدیدن تو بخواب

_ واااای؟چرا؟

+نمیدونم!دزدرو دیدم می پرسم ازش!

_ناراحت نباش پیدا میشه!

+ فدای سرت.خودتو ناراحت نکن عزیزم. مهم اینه که تو هستی.بهترشو میخریم!شب بخیر

و من ساعت ها به این فکر کردم که چرا اینهمه آروم بود!

خلاصه من هی این دوتا رو باهم مقایسه کردم.میدونم مقایسه کردن آدما کار درستی نیست ولی یه وقتایی باید شخصیت آدمارو مقایسه کرد تا قدر بعضیارو دونست. حالا چیزی که میره رو اعصابم اینه که همه فکرم پیش اون اولی است و اصلا به دومیه که اینهمه دوستم داره و شرایطش خوبه رو نمیدم!لذا (!) امروز رفتم پیش یکی از همکارا تا باهم مشورت کنیم!هه!

خیلی دکتر باسواد و مهربونی بود.همه چی رو بهش گفتم.هم از اولیه گفتم هم از دومیه.گفتم وقتی دومیه نیس دوستش دارم و وقتی هست و بهم ابراز احساس میکنه گوشامو می گیرم و می گم اااااااااه! گفتم اولیه فقط میخواست نیاز جنسیشو برطرف کنه و دومیه واقعا دوستم داره و 4ساله که منتطرمه.گفتم که اولیه قدش کوتاه بود و اصلا تیپشو دوس نداشتم ولی تیپ و هیکل دومی رو قبول دارم.گفتم که میدونم باید از اولیه به خاطر همه اخلاقای گندش و توهیناش بدم بیاد ولی هنوز به فکرشم.گفتم که میدونم باید دومی رو دوس داشته باشم(بایدی وجود نداره!)منظورم اینه که باید قدرشو بدونم ولی نمیدونم!گفتم که خودم میدونم مشکل روانی دارم و همکارم خندید!!!و گفت همه اینا به خاطر سنته! و من الان میدونم هم بیماریه روانی دارم و هم یه نوجوون احساساتی و خرم!

[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 20:6 ] [ مینو ] [ ]

اینکه میگن گذر زمان خیلی چیزارو درست می کنه خیلی درسته هااا!این چند روز که نبودم خیلی اتفاقا افتاد واسم.یه اخلاق خیلی بد دارم که خیلی رو زندگیم تاثیر میذاره و عذابم میده:وقتی یه نفر دوستم داره ازش متنفر میشم و وقتی کسی زیاد باهام حال نمیکنه،من کلی باهاش حال می کنم!!!خیلی فاز میده ها!یه جورایی مثل بازی شده واسم!مثلا اسم یکی رو دقیقا اول هفته میشنیدم حالم بد میشد و الان که آخر هفتس هی گوشیمو نگاه می کنم که بهم sms داده یا نه!دیوونم!خودم میدونم!

چند وفت پیش عشق اولمو دیدم رفتم بهش سلام دادم کل مدتی که باهاش حرف میزدم سرش تو گوشیش بود منم کلی خوشحال شدم از این کار زشتش به دو دلیل:یکی این که حتما تنها نیست و من دیگه عذاب وجدان ندارم و اینکه وقتی این همه بیشوره که نمیفهمه وقتی یه خانوم متشخص(یعنی من!)باهاش حرف میزنه  سرش تو گوشیش نباشه پس همون بهتر که باهاش نموندم!البته شایدم خجالت می کشید!آخه قبلا هم یه بار جلو چشم من آدامس خورد و تعارف نزد و من بیش از پیش از تصمیمم راضی شدم!دیروزم یه sms تبریک valentine و دوست دارم ازش داشتم ولی به روی خودم نیاوردم!اینجوری بهتره!

تازگیا دارم رو خودم کار میکنم که به خاطر آرزوها و خواسته هام جلو روی بعضیا واستم و از اطرافیام زیاد تاثیر نگیرم.میخوام کم کم عادت کنم تا خودم باشم.فکر میکنم الان وقتشه!

[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 20:11 ] [ مینو ] [ ]

همیشه عاشق برف بودم! بیشتر به خاطر شباش به خاطر آرامشش و به خاطر قرمزی آسمونش. همیشه شبای برفی رو دوس داشتم. امشبم از اون شباس! نشستم رو به پنجره و دارم به آسمون قرمز نگاه می کنم و امشب بیشتر از هروقت دیگه به یادتم.یادته اون شبی که بهم sms دادی و گفتی بیدار شو نگاه کن داره برف میاد؟ و اون شب من از خوشحالی نخوابیدم.خیلی خوشحال بودم و تو اینو میدونستی.اشتباه نکن عزیزم تو منو از دست ندادی! آزادم گذاشتی. نمیگم محدودم کرده بودی من با تو همه چی داشتم .ولی رابطمون به جایی نمی رسید .نمی خواستم به خاطر من بیشتر از این عذاب بکشی ولی هنوزم می دونم من اشتباه کردم! اشتباه کردم که شروع کردم و اشتباه کردم که تموم کردم و اشتباهه اگه دوباره برگردم.نمی دونم حس می کنم اشتباهه اگه رابطه دیگه ای رو شروع کنم شایدم نباید فرصتامو از دست بدم ولی ... هیچی نمی دونم ولی اینو میدونم که من تورو به خاطر خودت دوس داشتم نه به خاطر موقعیت و قیافه و تیپ ولی نتونستم بمونم نتونستم سختیاشو تحمل کنم .آره من نتونستم !به خاطر همین جا باز کردم واسه کسی که لیاقتتو داشته باشه. من با تو خوشبخت میشدم ولی نمی تونستم خوشبختت کنم! تو همین شب قشنگ همین الان که حس می کنم خدا کنارمه و حرفامو گوش میکنه واست آرزوی خوشبختی می کنم عشق اول من!

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 23:32 ] [ مینو ] [ ]

امروز به این نتیجه رسیدم که واقعا چقدر زندگی زود می گذره!خیلیا بهم گفته بودن که قدر زندگیتو بدون تا چشم به هم بزنی به خودت میای و میبینی که دیگه جوونیت تموم شده ولی من باورم نمی شد تا امروز!واااااای!امروز آخرین امتحان رو دادم و شدم ترم 3!انگار همین دیروز بود که با ذوق و شوق اومدم و سپیده ها(2تا هم اتاقی دارم که اسم جفتشون سپیدس و در حد مرگ دوسشون دارم)اومدن محوطه خوابگاه استقبالم!نمی دونم چه جوری رسیدیم طبقه سوم و اومدم اتاق و بقیه بچه هارو دیدم.انقدر ذوق کرده بودم که نمی دونستم از کجا شروع کنم به تعریف اتفاقای تابستون!اون شب از خوشحالی خوابم نمی برد.باورم نمی شد دوباره برگشتم پیش دوستای گلم.خلاصه روزها گذشت و ما با هم خندیدیم و گریه کردیم(این به خاطر این نیس که بخوام وزن جمله جور در بیادا،واقعا با هم گریه کردیم مخصوصا من و سپیده،فقط خدا می دونه چه روزایی بعد خنده گریه می کردیم،واسه خودمون واسه اتفاقایی که افتاد و واسه سرنوشت،اینم بگم که اگه سپیده و شوخیا و خنده های بقیه بچه ها نبود اصلا نمی تونستم با قضیه کنار بیام،مهم اینه که گذشت)این ترم چند برابر ترم پیش خندیدیم و خوش گذروندیم و اتفاقای جالبی واسمون افتاد و باعث شد خیلی چیزا یاد بگیرم و مجبور شم یکمی بزرگتر از سنم فکر و رفتار کنم تا اینکه امروز شد آخرین روز این ترم ما!آخرین امتحان رو دادیم و اومدیم یکمی وسایلامونو جمع کردیم و بعدش حاضر شدیم که بریم سینما و ضایع شدیم چون به خاطر شهادت تعطیل بود نمی دونم چه ربطی داره ولی خوب دیگه...!کلا امروز دنبال یه جای خوب واسه تفریح بودیم و جایی رو پیدا نکردیم ولی خیلی خوش گذشت.بعدش دوباره اومدیم خوابگاه و یکی از دوستام(یکی از سپیده ها)رفت!خیلی دلم گرفت خیلی زیاد ولی چه میشه کرد!بعدش ما اومدیم و شستیم و سابیدیم و جارو کردیم و خلاصه پدرمون در اومد 3تا نایلون آشغال جمع کردیم نمی دونم از کجا میومدن!!!بچه ها به من می گفتن نخود تاجیک!!همه لباسام خاکی بود خلاصه کلی کار کردیم و بعدش دستامونو شستیم و چای خوردیم واقعا که چقدر چسبید خوش به حال کارگرا!حالا هم همه وسایلامونو جمع کردیم و این ترم رو به پایان رسوندیم! خلاصه خیلی روزای خوبی بود به امید روزای بهترتر دیگه

[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 0:29 ] [ مینو ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
چت باکس


امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت